( پست ثابت )
نكته ها چون تيغ پولادست تيز گر نداري تو سپر وا پس گريز
پیش این الماس بی اسپر میا كز بريدن تيغ را نبود حيا
بهرحال از ما گفتن بود.
"یافته های علمی هر روز خود را با کاهش یا افزایش در این سیاهه قرار میدهم"
( پست ثابت )
نكته ها چون تيغ پولادست تيز گر نداري تو سپر وا پس گريز
پیش این الماس بی اسپر میا كز بريدن تيغ را نبود حيا
بهرحال از ما گفتن بود.
شما در این شکل انسانی که از گوشت و پوست و خون تشکیل شده موحودی هستید ساخته شده از ارتعاشات و هر آنچه در محیط خود تجربه می کنید از طریق ارتعاش است و تنها از طریق دریافت ارتعاش است که می توانید دنیای مادی را درک کنید. بعبارت دیگر، از طریق چشمانتان ارتعاشات آنچه را می بینید درک و تفسیر می کنید. با استفاده از گوش ها ارتعاشاتی را که دریافت می کنید تفسیر می کنید و می شنوید. حتی بینی شما، زبان و نوک انگشتان شما ارتعاشات را به بو، مزه و لمس تبدیل می نمایند. اما پیشرفته ترین مفسر ارتعاشی در وجود شما عواطفتان است.
و من: (!!)
اعتماد به نفس چه می کند با انسان؛ قرار نیست که به دنیا آمدی فرزند طبقه ی برتر باشی و یا در خانواده ای خاص متولد شده باشی. اینها همه مشتی اراجیف مربوط به اعصار گذشته است که بوسیله ی طبقه ی حاکم بر مردم بی چاره از بابت بهره کشی بیشتر از آنها ایجاد می شده است. اما عده ی کثیری در همین دوره می گویند چون ما در خانواده ای فقیر یا محروم بوده ایم پس آینده ای هم نخواهیم داشت پس دیگر باید منتظر مرگ مسخره و خفت بار خود باشیم اما کودکی که در خانواده ای برخوردار و ثروتمند بدنیا می آید باید زندگی کند و از زندگی لذت ببرد و این من و تو بنشینیم به صحنه ی جولان دادن آنها با حسرت نگاه کنیم. اما این فکری بس ابلهانه است؛ نه برادر من اینگونه نیست. در ذهن من یکی از افرادی که در تاریخ به شدت موثر بوده است و بسیار بیشتر از آن چیزی که حتی خودش هم در مخیله اش می پرورانده در تاریخ بشریت اثر گذاشته و من هم شخصیت فردی و در زمینه هایی، اجتماعی او را ستایش میکنم و از رفتار های وی خرسند می شوم شخص "هیتلر" است!
* وقتی هیتلر وارد مونیخ شد، بیست و چهارساله بود. در نظر همه، به استثنای خود وی، در برابر او جز شکست و ناکامی محض، هیچ چیز دیده نمی شد. او نه دوستی داشت و نه خانواده ای و نه خانه ای و نه آینده ای. اما یک چیز داشت، و آن اعتماد به نفس استوار و تزلزل ناپذیرش بود. /از ولگردی تا دیکتاتوری، ویلیام شایرر، ص27/
زمینه های خانوادگی و اجتماعی او، او را به یک ولگرد خیابانی و فردی لاابالی در ظاهر و بدرد نخور تبدیل کرده بود. اما آن چیزی که او را ساخت و دوباره دغدغه ی موثر بودن را در او بیدار کرد همان اعتماد به نفس وی بود و الا او هیچ چیزی نداشت تا به آن ببالد و یا از آن یاری و استعانت بجوید.
این در حالی است که در حالی که ما اغلب اوقات دنبال جایزه، پول، پدری پولدار، شغلی غیر جالب، و یا هر چیز دیگری هستیم تا بتوانیم کم کاری های خود را بوسیله ی آن پوشش دهیم. این اشتباه است، اغلب اینها باعث میشوند که ما بازیچه هایی شویم از برای گروهی مجهول، و در اکثر مواقع هدفشان هم این است که ما را از وطیفه ی اصلی و رسالتمان دور کنند و فقط ملعبه ای میشوند قدرتمند تا ما را مشغول سازند.
"و اما من هم تمام سعیم را می کنم که از این ولگردی به در آمده اما نه به سمت دیکتاتوری بروم که به سمت بدست آوردن دل ها و افکار می گردم. به نظر من این است که باعث شده وجود _انسان نوعی_ جاودانه بماند."
همه ی تلاش استعمار برای این بود که می گفتند:
«اگر علماء بلاد اسلامی را ساکت کنیم، ساکت کردن مردم آسان است.»
چون آنها می دانستند همواره یکی از عوامل بیداری مردم و شکل گیری نهضت های رهایی بخش و تداوم اسلام، نهضت علماء آگاه بلاد اسلامی بودند و خواهند بود.
/تحلیل حوادث ناگوار زندگانی حضرت زهرا (س)، محمد دشتی، ص ۱۰۴/
برچسب: چه کردند با تو عالم ... چه جنایاتی با نام تو ... و چه انحرافاتی بنام دین اسلام ... و چرا خود را سپردی به آغوش دشمن؟ ... تو که جهاد را از هرکس بهتر بلد بودی.
من عوام به این وضع افتادم از بابت کوتاهی تو.
قدر تو یا فاطمه نشناختند
بر حرم حرمت تو تاختند
اهل سقیفه شر انگیختند
طرح ستم بهر شما ریختند
/تحلیل حوادث ناگوار زندگانی حضرت زهرا (س)، محمد دشتی، ص ۹۲/
همان بزرگان و روسای قبایل و شخصیت های مهم اجتماعی، که دیروز مردم را فوج فوج به اسلام و هدایت الهی فرا می خواندند، امروز گروه گروه به اغفال و شرک و ارتداد و انحراف و سکوت و بی تفاوتی می کشانند، و خود عامل شکست و عقب ماندگی و سیر ارتجاعی نهضت و امت می باشند.
/تحلیل حوادث ناگوار زندگانی حضرت زهرا (س)، محمد دشتی، ص ۸۹/
برچسب: چرا آینده ی بیشتر انقلاب ها اینگونه می شود؟
معلم و پدرومادر عزیزم!
متاسفانه در اغلب موارد، تحسین و قدردانی نه به خاطر تلاش بلکه بواسطه ی نتیجه ی بدست آمده صورت می گیرد.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۱۶۱ /
معلم تو بزرگترین الگو و الگوساز برای کودکان هستی:
نیاز مفرط نوجوانان به وابستگی به یک گروه و همانندسازی با آن واکنشی است در برابر تجربه ی ناقص و هویت زدایی جامعه بشری، دور از واقعیت.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۱۴۹ /
معلم ! :
تحریک بیش از حد و تحریک کمتر از حد، هر دو می توانند حتی به بزرگسالان اثرات مخربی باقی بگذارند. {چه رسد به کودکانی که آسیب پذیریشان بسیار زیاد است.}
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۱۴۷ /
معلم این هم از وظایفیست که بر عهده ی شماست:
گاهی بدلیل روش تدریس کسل کننده، روابط فردی ناموفق، یا تلفیقی از این دو، امکان دارد کنجکاوی و لذت یادگیری کودک از بین برود.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۱۳۰ /
معلم تو باید سعی کنی که این طرز تفکر در سازمان آموزش و پرورش ما جای گیرد:
تحقیقات نشان می دهد در مدارسی که در عوض رقابت، بر همکاری تاکید می کنند، و در آنجا نه گروه بندی دانش آموزان هم سطح و نه تنبیه بدنی وجود دارد، میزان کمتری از قلدری، خشونت و بزهکاری مشاهده می شود. بدون اینکه اُفتی در ملاک های آموزشی پیش آید.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۹۵ /
معلم این از وظایف شماست:
اگر که کودک را همان گونه بپذیریم، هیچگاه درست عمل کردن را نخواهد آموخت. (مسئولیت پذیری)
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۹۳ /
معلم تو مهم ترین شخص ذهنی کودک هستی، تو الگویی حتی مهم تر از پدرومادر:
حتی پخته ترین بزرگسالان هم هرگاه با تحسین یا نوعی تایید از طرف افرادی مواجه شوند که نظراتشان برای آنها ارزشمند است، نسبت به این عمل واکنش نشان می دهند و در حقیقت، شکوفا می شوند. {تا چه رسد به کودکان که تو یکی از مهم ترین افراد در ذهن او هستی ..}
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۹۰ /
معلم تو باعث الگوپذیری کودک هستی، مراقب باش:
خودپنداره ی (Self-Concept) کودک، بواسطه ی نظرات دیگران نسبت به او پدید می آید. اگر او را کند ذهن بنامند، او احساس می کند که کودن است –تنها ملاک او، بزرگسالانی هستند که برای او مهم اند. حتی اگر توانایی های بسیاری از کودکان تیزهوش، تشخیص داده نشود، ممکن است آنها خود را ناموفق بشمارند. {و چه بسیارند انسان های توانای ناموفق که ..}
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۹۰ /
معلم با چشمانی باز نگاه کن:
معلمان در برآورده شدن نیاز کودکان به قدردانی و تحسین، نقشی کلیدی دارند –چه در جهت مثبت یا منفی؛ تنها معلمان هستند که در حرفه ی خود، یازده سال با تمام کودکان تماس تنگاتنگ و مداوم دارند؛ و از سن پنجسالگی، هر کودک حدود نیمی از ساعت های بیداری اش را در مدرسه می گذراند. این امر، نه تنها فرصت بی نظیری برای پی ریزی نگرشی مطلوب نسبت به یادگیری بطور کل و نسبت به پیشرفت تحصیلی بطور خاص، فراهم می سازد؛ بلکه به هنگام ضرورت، بنیان عزت نفس کودک و براین اساس، نگرش او را نسبت به یادگیری نیز پی می ریزد یا کاملا بازسازی می کنند. برای تحقق این امر، معلم ناچار است براساس این تصور عمل کند که یقینا هر دانش آموز توان ناشناخته ای برای رشد و پیشرفت دارد.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص۸۹ /
شیوه ی معلم خوب:
معلم باید آنچه را که در رویکردهای سنتی ارزشمند یافته، حفظ کند؛ و آنچه را که اجرای آن به روش های نوین با شکست مواجه شده، دور نهد.
نکته اینکه درست همانگونه که، کودکان زمانی واقعاً سنجیده عمل می کنند که این درایت و سنجیدگی را از پدر و مادر و معلمشان مشاهده کنند، تنها معلمی که تفکرش انعطاف پذیر باشد می تواند در انتقال نگرش ذهنی پذیرا و سازگار کننده، موفق باشد.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۸۷ /
بهترین معلم:
شاید بتوان گفت که بهترین معلم همواره سعی می کند جلوتر از زمان خود گام بردارد، زیرا می داند که آموزش برای فردا است. اگر آموزش تنها برای امروز تدوین شود، راکد و بی رونق خواهد بود، و اگر بیشتر به دنیای دیروز اختصاص یابد، متحجرانه خواهد ماند.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۸۷ /
زبان دو نقش عمده دارد. نقش اول این است که زبان، یک نظام ارتباطی است، یعنی وسیله ای برای انتقال نظریات و اطلاعات خود به دیگران به حساب می آید. نقش دوم و احتمالا نقش مهم تر زبان این است که فکر از آن طریق، رفتار را کنترل می کند. این بدان معنا نیست که بدون زبان، اندیشه ای وجود ندارد بلکه این بدان معناست که اندیشه بدون زبان، غالبا بسیار تهی و شاید مفهوم واقعی در حدی فروتر از شان آدمی قرار می گیرد.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۱۵۱ /
البته، محبت نسبت به کودکان و پذیرش آنان در انحصار هیچ طبقه ی اجتماعی نیست. همین طور روابط خانوادگی آسیب دیده به هیچ طبقه ی اجتماعی نیست.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۱۴۶ /
برخی شواهد نشانگر آن است که حس مسئولیت پذیری کودکان، در ساختار خانوادگی مادرسالارانه یا پدرسالارانه، به نحو مطلوبی رشد نمی کند مگر در خانواده هایی که پدر ومادر هر دو فعالانه، با ایفای نقش های نسبتا متفاوت خود، در تربیت کودک شرکت داشته باشند: همگام با بزرگتر شدن فرزندان، پدر به تدریج نقش فزاینده تری در همراهی و تربیت پسرش به عهده می گیرد، و مادر نیز همین حالت را برای دخترش پیدا می کند.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۱۰۳ /
آماده ساختن کودک برای زندگی در خارج از محیط خانوادگی، یکی از بزرگترین وظایف اجتماعی پدرومادر است و کیفیت روابط خانوادگی، تاثیر عمیق و پایداری بر تحول روانی کودکان برجا می گذارد.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۱۰۰ /
نوجوانان که طی مواجهه با والدین، معلمان و دیگر افراد بزرگتر از خود یاد گرفته اند که با منابع قدرت و اصول رفتاری ای که از خارج بر آنها تحمیل می شود، کنار بیایند، به دوره ای نیاز دارند که در آن با افراد بطور برابر، رابطه برقرار سازند تا بدین ترتیب، روی پای خود ایستادن را بیاموزند. تنها در بین گروه های همگون و هم سن و سال، می توان به برابری واقعی دست یافت و بدین ترتیب فرد تنها با عضویت در چنین گروه های جوانی، می تواند گام های اساسی را به سوی خودگردانی و استقلال نهایی بردارد.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۹۳ /
تنها نیروی موثر و پایدار برای تحت تاثیر قرار دادن عقاید و رفتار آنها، الگویی است که ما خود در اختیار آنها می گذاریم –یعنی آنچه که بواقع هستیم و رفتاری که می کنیم، نه این که چه می گوییم و خود را چگونه تصور می کنیم. کودکان طی روزهایی که باما به سر می برند، از ارزش ها، معیارها، علایق و بلند پروازی های ما، به صورتی ظریف اما به شدت موثر آگاهی پیدا می کنند.
/نیازهای کودکان (دورنمای فردی)، میاکلمر پرینگل، ص ۹۲ /
اغلب گناه که می کنم در عین حالی که خودم را به کری و کوری زده ام تا نشنوم و نبینم، حسی درونی به من می گوید که ای وای باز خراب کردی تمام ساخته هایت را و پنبه کردی تمام رشته هایت را.
چه کردی؟ وایِ بر تو! چه می کنی باخود؟ تو را آفریده اند تا اینگونه باشی؟
...
وقتی کسی می میرد یکی از زنده ها کم شده و به تعداد مردگان اضافه می شود، اما هیچ چیز از بین نرفته و چیزی هم بدست نیامده، همه چیز باهم ترکیب می شوند و به هم فرو می روند و هیچ چیز عوض نمی شود، فقط در این میان دو کلام مرگ و زندگی برای ما باقی می ماند که تاکنون معنی درست آنرا ندانسته ایم.
/اشرف مخلوقات، موریس مترلینگ، ترجمه عنایت الله شکیباپور، ص ۱۹۶/
وقتی کسی از این جهان می رود برای فقدان او گریه می کنیم و در سوگ او می نشینیم در حالی که ممکن است او به دنیای حقیقت می رود و از مردن خود خوشحال است.
/اشرف مخلوقات، موریس مترلینگ، ترجمه عنایت الله شکیباپور، ص ۱۹۴/
باید بگوییم که روح انسان پدیده ای است که او تنها می تواند وجود خدا را احساس کند.
/اشرف مخلوقات، موریس مترلینگ، ترجمه عنایت الله شکیباپور، ص ۱۹۳/
در این جهان جهالت برای ما ابزاری است برای رسیدن به حقیقت، وقتی جاهل بودیم کوشش می کنیم که چیزی را کشف کنیم و همین جهالت است که ما را برای درک حقیقت مجهز و آماده می سازد. اگر کوشش جاهلان نبود چه وقت ممکن می شد ما به این همه اسرار دست یابیم ... دانستیم اسرار زیاد در خلقت پوشیده است، اکنون که چند قدم پیش رفته ایم باید امیدوار باشیم که بعدها نیز به اسرار بیشتر آگاه خواهیم شد.
/اشرف مخلوقات، موریس مترلینگ، ترجمه عنایت الله شکیباپور، ص ۱۷۰/
مدیوم کسی بود که واسطه ی بین احظار کنندگان روح و دنیای دیگر قرار می گرفت و او در حالت خواب مغناطیسی تحت اراده و نفوذ جادوگر قرار می گرفت و خواه نا خواه به پرسش های او پاسخ می داد. مدیوم ها بطور کلی افرادی خارق العاده هستند و بر اثر آزمایش های فراوانی که به عمل می آید چهار علامت مشخص در آنها دیده شده به شرط اینکه این چهار حالت در آنها جمع باشد:
اول، اینکه مدیوم ها زن هستند و این زنان در زمانی که فاقد حالت زنانگی می شوند شکمشان متورم شده و بالا می آید و مخصوصا در اوقاتی که حالت زنانگی نشوند حالت روانی پیدا میکنند.
دوم، اینکه همه چیز را به رنگ آبی می بینند، یعنی میله های رنگی چشم آنها در هم می شود.
سوم، اینکه بعضی افراد حساسیت بسیار دارند و این حساسیت در عضو لامسه و باصره ی آنان بیشتر است و پدیده های ناشناخته را می بینند ولمس میکنند، افراد دیگر تارهای صوتی آنان به قدری حساس است که دستگاه مغزی با سرعت صداها را مانند دستگاه مغزی با سرعت صداها را مانند دستگاه گیرنده ای به سوی خود جذب میکنند، افراد استثنایی در این جهان بسیار زیاد است و هرکس بطور مجموع دارای این امتیاز باشد میتواند پدیده های ناشناخته را ببیند و پیش بینی کند.
/اشرف مخلوقات، موریس مترلینگ، ترجمه عنایت الله شکیباپور، ص ۱۵۴/